تبليغاتX
چار دیواری، اختیاری
I. عشق:

a.

- به نظر تو شانسی هست که پسری مثل من بتونه با دختری مثل تو ازدواج کنه؟ مثلا 1 تو 1000 نفر؟

+ هوم...اینطوری فکر نمیکنم...شاید بیشتر شبیه 1 نفر تو 1000000 نفر باشه.

- هووووف...خدا رو شکر...پس تو هم -مثل من- عقیده داری که شانسی هست...

b.

- تو مثل خون تو رگهای من جاری هستی

+ [سکوت]

- بدون تو یه لحظه نمیتونم زندگی کنم

+ بس کن دیگه...دارم از خجالت میمیرم

- تو نیمه گمشدم هستی که کل عمرم دنبالت میگشتم...

+ گفتم بس کن دیگه... تحمل بیشتر از اینو ندارم...

- (توی دلش)البته تا وقتی تکراری نشدی...یا ازت خسته نشدم...یا نیمه گمشده دیگه ای پیدا نکردم!

II. خلاقیت:

a.

برای زدن یه بانک لازم نیست کلی دنبال تفنگ و پارتنر و نقشه بانک بگردی...میتونی این کارو خیلی ساده با یه گوشی تلفون انجام بدی...

b.

محض تنوع، میتونید برای کشتن یه مگس، اونو تو ماشین حبس کنید و با این ماشین 120 تا بگازید و نذارید مگس واسه 5 ثانیه استراحت کنه! اون موقع مجبور میشه با سرعت شما بال بزنه!

III. حقیقت:

a.

فرض کنید تو یه کارگاه چوبکاری تو یه زیرزمین مشغول کارید و هوا پر شده از براده های چوب.

از شکاف پنجره، یه باریکه نور زمین رو روشن کرده...آیا حاضرید از توی اون باریکه نور رد شید؟یا میترسید کثیف بشید؟

b. 

فرض کنید داخل اتوبوس مقابل یه صندلی ایستادید که یه پسر شیطون روش نشسته. این پسر کلا اروم و قرار نداره و داره با صندلی کشتی میگیره... یه ایستگاه میگذره و این صندلی خالی میشه...شما میمونید و یه صندلی خالی که آغشته به اثر کفش اون بچه ست. خوب شما نمیشینید...ولی یه نفر سوار میشه، میاد به شما یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و میشینه...(حالا تصور کنید اون یه نفر شما باشید!)

اگر نشه در مورد قضاوت پیرامون حقیقت یک چیز، حتی به چشم خودمون هم اطمینان داشته باشیم، به نظرتون چه جوری میتونیم به یک قضاوت صحیح برسیم؟! یا به نتیجه حرف دیگران اعتماد کنیم که ادعای مشابهی داشته باشن؟

IV. متفرقه

a. (منبع این مطلب: دفتر ر د ک)

جواني در سوپر ماركت استخدام شده بود .
روز اول كارفرما يك جارو به او داد و گفت كار امروزت جارو كردن زمين است.
جوان با ناراحتي گفت شما مثل اينكه فراموش كردين كه من ليسانسه دانشگاه هستم ...

كارفرما گفت آخ، درسته... درسته ... ببخشين من اصلا يادم نبود كه در دانشگاه جارو كردن را ياد نمي دهند. باشه جارو رو بده به من تا نشانت بدهم.

b.

- ببخشید جناب، تا خیابون ولیعصر خیلی مونده؟

+ نه،چیزی نمونده ... سه تا کوچه بالاتر بپیچ دست راست...بیست قدم بالاتر میرسی به مقصدت.

- عذر میخوام، با احتساب همین کوچه، میشه "3" تا کوچه یا خیر؟

(به این میگن دقیق بودن یا شوت زدن؟!)

----

* این بار جای اهنگ میخوام هدیه دیگه ای بدم که خیلی ارزش بیشتری نسبت به یک اثر موسیقی داره به نظر من... منتهی قبلش باید بگم که خودم میدونم این کار یه جورایی زیر پا گذاشتن حقوق معنوی این سایت هست...ولی من هروقت دلم میگیره و میخوام سری به این سایت بزنم تا یه ماساژ حسابی به روح و روانم بدم، هی قلقلکم میاد به جاهای دیگه (!) هم سر بزنم و آخرش میبینم 2-3 ساعت گذشته و رفتم پی کارهای دیگه!!!

در همین راستا، نسخه آفلاین این سایت رو به شما تقدیم میکنم...برای سهولت در دانلود، فایل رو فشرده کرده در 4 قسمت 5 مگابایتی به اشتراک گذاشتم...اگه مشکلی در دانلود پیش اومد،(که احتمالش هست) بهم اطلاع بدین تا در اسرع وقت درستش کنم...

ضمنا همینجا از دوستی که این سایت رو بهم معرفی کرد، دوباره تشکر میکنم...[گل] :D

لینک پوشه دانلود

----

بعدتر نوشت: این پست کوتاه رو از دست ندین...بینهایت بدیع و زیبا...اگه بدونید جقدر دلم خنک شد وقتی اینو خوندم...

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/29 توسط ×پسرک× |

میدانید، بعد از اتفاقی که تقریبا 6 ماه پیش برایم افتاد(در بعضی پستها گریزی به آن زده ام)، خیلی تغییرات را در خودم تجربه کردم...خیلی تواناییها، دلهره ها، خیالات، برخوردها و ... که از وجودشان خبری نداشتم در من بیدار شدند...

ولی الان از آن ها نمیخواهم صحبت کنم...میخواهم اعتراف کنم که به علت روحیه نامتعادل و حساسم، سعی کردم مدتی از جوامع انسانی (!) دوری کنم تا به اصطلاح، آبها از آسیاب بیفتد و کمی شبیه آدمیزاد شوم...

در این مدت شاید حتی در مقابل خرید برای خانه نیز مقاومت میکردم و البته پدر و مادرم انقدر شرایط را درک میکردند که زیاد بر من خرده نگیرند...

اینها را که گفتم، مثلا مقدمه بود!...

چند وقتیست که در حال کار کردن بر روی این ترس و منشا آن بودم...پیش خودم مدام فکر میکردم که چرا هیچ صحنه ای از برخورد من با دوستانم به من لذت نمیدهد! و خدا میداند چقدر دلم برای آن پسرک سابق تنگ شده بود...

اولین گام قبول کردن و اعتراف به عدم تعادل بود...دومین گام تلاش برای یافتن راه حل های ممکن و حتی الامکان زود بازده و در نهایت انتخاب راه حل ها به ترتیب اولویت و مبادرت به عملی کردن آنها...

خوب! از این روند منطقی و گل و بلبل بگذریم...میدانم که نه خودم حوصله اش را دارم، نه شما! و اصلا، دیگر جایی برای اینگونه برخورد کردن با مشکلات نمانده است...

دقیقا به همین دلیل شد که من کوتاهترین راه را برای خود-درمانی، برگزیدم...یعتی چه؟ یعنی با هزار درجه تب و لرز و قدمهای ترسان و پاهای لرزان، دل به دریا زدم و دقیقا مثل گذشته، نوت بوک (=همانی که قبلا میخواستند از من بدزدند) به دوش از خانه خارج شدم! منتهی از دم خانه تا دم دانشگاه با تاکسی میرفتم...از دم در تاکسی تا در ورودی دانشگاه را هم میدویدم!(باور کنید وضع روحی من به همین اشفتگی بود، ولی باید راهی برای عادی شدن و غلبه بر این ترس واهی می یافتم! تا ابد که ادم نمیتواند در خانه بنشیند، میتواند؟!)

حدود 2 هفته ای گذشت تا حال من کمی عادی تر شد...دفعات ورود و خروجم از منزل و ساعات بیرون بودنم بیشتر شد...مسرورتر شدم...حتی در آهنگهایی که گوش میدادم نیز اثراتش آشکار گشته بود...

ای بابا! چقدر مقدمه و مقدمه مقدمه و ... شد! امیدوارم در دلتان به این روده درازی من بد و بیراه نگویید که در نکوهش فحش، خودم پستی نوشته ام و شما باید تا کنون از خواندنش، به اندازه کافی عبرت گرفته باشید!

تا آنجا گفتم که رسیدیم به پریشب...

من (طبق معمول گذشته نه چندان دور)، هندس فری در گوش، داشتم به خانه بر میگشتم...اگر الان بگویم ساعت نزدیک 10 بود، نه شما تعجب میکنید نه من(ایکون این روده درازیها بیخود نبوده پس!)...در یک خیابان فرعی تاریک، که تنها یک سوپری با مهتابی کوچکش، کمی جلوی مغازه اش را روشن کرده(همانی که به آن معتاد، اوربیت گرانی قالب کرد!)...از دور صدای 2 عدد موتور می امد... من دیگر مثل چند ماه پیش از شنیدن صدای موتور، از خشم و نفرت، صورتم سرخ نشد و ابروهایم نیز در هم گره نخوردند... پیش خودم گفتم "فکر کن اینها برگ گیلاسند! به اهنگت گوش کن و حالش را ببر!!!"

این دو موتور سوار همچنان نزدیک و نزدیکتر شدند...راستی یک چیز را یادم رفت بگویم، برای این که همه چیز مثل سابق شود، من ترجیحا از داخل خیابان راه میرفتم، نه پیاده رو! خلاصه این که یکی از آنها پشت سر من و یکی جلوی من متوقف میشود...و میتوانید تا قبل از این لحظه صدای سوت بلبلی ذهن مرا بشنوید که مدام به من میگوید، "احمق خان، با تو کاری ندارند...تو به راحت ادامه بده"

وقتی دیدم بین 2 موتور سوار محاصره شده ام، گرخیدم!(چرا دروغ بگویم؟!) سر جایم ایستادم، کاملا میخکوب به زمین...کم مانده بود از لرزه، استخوان هایم از هم جدا شوند و درون قالب پوستیم، فرو بریزند... لرزش اندامم آشکار است ... موتور سوارها هم در تاریکی می توانند آن را حس کنند ولی احتمالا از عرق سردی که مرا احاطه کرده یا تاپ تاپ قلبم -که صدایش کل خیابان را برداشته است- خبر نداشته باشند...دقت کنید که هنوز هم کسی به من میگوید، اینها به تو کاری ندارند...خودت را نباز!

تَرک موتورسواری که مقابلم استاده، پیاده میشود و به سمتم می اید...

- تا حالا چاقو خوردی؟

- (من) ...(هیچ کاری نمیتوان بکنم...نه جواب بدهم، نه داد بزنم، نه فرار کنم...دقیقا هیچ کاری!)

می اید کیف را از دوشم میقاپد...دست من خوشبختانه کتابیست که در کیف جا نشده است...نمیدانم از کجا، ولی احتمالا ناخوداگاهم خیلی از من زرنگتر است...صدایش را میشنوم که با اطمینان خاصی میگوید "سنگ مفت، گنجشک مفت"

به خودم می ایم...**به دوست زورگیر و دزد و حرام زاده ام میگویم، دنبال چه میگردی؟ این کتاب را در دستم نمیبینی؟ داری بیخود وقت (با ارزش) خودت را تلف میکنی...داخل کیف چیزی جز یک مشت ورق و خرت و پرت نمیباشد...

نگاهی به من میکند، نگاهی به کتاب، به موتور سوار دیگر....کیف را به زمین پرت میکند...

تا پشیمان نشده، دستم را داخل جیبم میکنم...هرچه پول و شخصیت* دارم، به همراه پاره ای دستمال مستعمل، از جیبم بیرون می اورم و مقابلش میگیرم...

- فقط همین؟ جدی جدی وضعت از ما هم بدتره ها...

و دارد پول را از من میگیرد که از پشت، یک لگد جانانه به همراه یک قفای ناجوانمردانه، نوش جان میکنم!

...

تقریبا نمیفهمم اطرافم چه میگذرد...من کنار خیابان افتاده ام...از بینی ام خون میچکد...صدای آنها را میشنوم که از من دور میشوند و در خیابان مانور میدهند...

بین خودمان بماند، از همان دستمال مستعمل برای بینی ام استفاده میکنم و کمی اشکم می اید!(البته ناخوادگاهست ها، وگرنه مرد که گریه نمیکند!***)


*بلیط

** در این مورد و علت تغییر روحیه ناگهانیم ، در پست بعد بیشتر میگویم

***میگویند افراد زیرک، تمایل به بروز رفتاری مونث-گانه از خود دارند(وسواس، افاده، حساسیت و غیره)... مطمئن میشوم که "ناخوداگاه" زیرکی دارم!

-----

ادامه دارد(شاید هم نداشت!!!)

-----

» اهنگ نسبتا مرتبط (به دلیل مشکلاتی که بلاگفا با "ادامه مطلب" داره، متن و معنی آهنگ رو همینجا میزارم)

لینک دانلود: within temptation - Stand My Ground

ترجمه(با حذف ترجمه بخشهای تکراری):

I can see

میتونم ببنم(درک کنم)

when you stay low nothing happens

که وقتی بیحالی(بی انگیزه ای)، هیچ اتفاقی نمی افته(هیچ چیزی عوض نمیشه)

Does it feel right ?

درست میگم؟


Late at night

در دل شب

things I thought I put behind me

تمام افکاری که خیال میکنم از سرم بیرونشون کردم

haunt my mind

مدام به ذهنم هجوم میارن


I just know there's no escape now,once it sets it's eyes on you

فقط میدونم وقتی که (این افکار وحشی) به ادم خیره میشن،دیگه هیچ راه فراری وجود نداره

but I won't run, have to stare it in the eye

ولی من فرار نمیکنم، می ایستم تا تو چشمش زُل بزنم


Stand my ground, I won't give in

من پا پس نمیکشم، بیخیال نمیشم

No more denying, I gotta face it

انکار کردن بسه دیگه!، باید بالاخره باهاش روبرو شم

Won't close my eyes and hide the truth inside

چشمامو نمیبندم.تا کی باید حقیقتو تو دلم پنهان کنم؟

If I don't make it, someone else will Stand My Ground

اگه من از پَسِش برنیام، یکی دیگه جای منو میگیره


It's all around

اون کاملا از هر طرف منو احاطه کرده

getting stronger, coming closer into my world

مدام قویتر میشه و خودشو بهم نزدیکتر میکنه


I can feel

میتون حس کنم

that it's time for me to face it

که زمان مقابله باهاش فرا رسیده

can I take it?

ایا میتونم بهش غلبه کنم؟


Though this might just be the ending,of the life I held so dear

حتی اگر این (تلاش) پایانی باشه به زندگی ای که برام خیلی عزیزه(و اون منو شکست یده)

but I won't run, there's no turning back from here

ولی من (دیگه) نمیدَوَم(فرار نمیکنم)...دیگه هیچ راه بازگشتی وجود نداره


Stand my ground, I won't give in
No more denying, I gotta face it
Won't close my eyes and hide the truth inside
If I don't make it, someone else will
Stand My Ground

All I know for sure is I'm trying

تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که دارم تمام سعیمو میکنم

I will always stand my ground

من هرگز از حقم نمیگذرم(همیشه برای به دست اوردن حقم تلاش میکنم)


Stand my ground, I won't give in (I won't give in)a

(من هرگز)تسلیم نمیشم....هرگز تسلیم نمیشم

no more denying, I got to face it


won't close my eyes and hide the truth inside
if I don't make it, someone else will

Stand my ground, I won't give in
No more denying, I gotta face it
Won't close my eyes and hide the truth inside
If I don't make it, someone else will
Stand My Ground.


+ نوشته شده در تاریخ 88/08/27 توسط ×پسرک× |

در موردت میشود کتاب ها نوشت...نوشت و نوشت تا دیگر نه قلمت روی صفحه بلغزد، نه دستت که بتوانی با آن بنویسی و نه چشمهایت تو را یاری دهد...

از آنچه بودیبنویسم

از افتخارهایت، مردمانت....فرهنگت...قدمتت...هنرت...وسعتت...زیباییت...قهرمان پروریت...

یا

از خیانتی که به تو شده و میشود، از به یغما رفتنت، از ویران شدنت،از مردان و زنان بی غیرتت، از ساختن و سوختنت...از آینده نامعلومت


افسوس که من اینجا نشسته ام، سوختنت را میبینم و خود نیز با تو میسوزم...افسوس و صد افسوس...


بعدا نوشت*: قطعه ادبی مرتبط با این پست:(آخر شاهنامه - مهدی اخوان ثالث)

[...]

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس

زمان و مکان سراییدن شعر: تهران - مهر 1336 !

*با تشکر از دوست عزیزم سوفاف

-----

» اثری محزون و بیکلام حاصل از ترکیب دو ساز رویایی...ویولون و پیانو

برای دانلود اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/23 توسط ×پسرک×

خوب تا اسم این کلمه بیاد آدما چند دسته میشن

- یه عده که میشینن ادامه رو میخونن شاید چند تا کلمه مفید به دایره لغتشون اضافه شه!

- یه عده هم که سریع پشت دستشونو گاز میگیرن، بعدش 4 تا ذکر زیر لب میگنو این صفحه رو میبندن!

- ولی دسته های دیگه هم وجود دارن! کسایی که تا حالا این کلمه به گوششون نخورده!(اشتباه نکنید، من از مریخ هم خواننده دارم...کامنتاشونم دریافت میکنم!منتهاش خیلی درد داره)

حالا بریم سراغ اصل مطلب:

به نظر من فحش، یکی از ایده الترین چیزایی که باعث ادامه حیات روی کره زمین میشه!میگید چرا؟عرض میکنم خدمتتون!

1. باعث میشه همیشه شما در حال فکر کردنو ایده پردازی واسه چسبوندن خیلی از چیزای نامربوط یه هم بشید و اینجوری خلاقیتتون پله های ترقی رو یکی یکی تـــِی بکشه!(طی بکنه!)

2. هرچقدر که بگذره، سعی میکنید بعضا اعما(درست نوشتم؟!) و احشا(اینو چی؟!) خودتونو به هم ربط بدین و اینجوری علم پزشکی پیشرفت میکنه

3. اگه کلمه جدیدی شنیدین کنجکاو میشید معنیشو حتما بفهمید (ربطش به این پست اینه که اصولا ادم هر کلمه نامفهمومی که میشنوه، فکر میکنه فحشه!) و اینجوری حس کنجکاویتون فعال میشه

4. اگه یکی از دوستان همچین کلمه ای رو به شما نسبت داد، سعی میکنید بنا بر عمق قضیه، از خجالتش در بیاید! این میتونه حس حاضر جوابی و یا نیروی بدنی شما رو (در موارد وخیمتر)  تقویت کنه!

5. زندگی شما از اون تکراری بودنش در میاد و همواره چیزی واسه خندیدن اطرافتون پیدا میکنید.

6. هرجا کلمه ای رو فراموش کردین یا حضور ذهن نداشتید، خیلی سریع یه کلمه معروف جایگزین میکنید! اینجوری هیچوقت کم نمیارید...

7. این نوع کلمات دلیلی هستن واسه صله ارحام...حساب کنید وقتی هفت جد یه نفرو جلو چشمش میارید(به بقیش کاری ندارم!) اونا چقدر ممکنه خوشحال شن که هنوز هم ازشون یاد برده میشه!

8. اوقاتی که بیش از حد گرسنه اید، میتونید با یاداوری و بیان چند فحش که همیشه مثل نقل و نبات روز زبانتان جاریست، دلی از عزا در بیاورید و به این ترتیب، گرسنگی شما نیز زایل گردد.*

9. وقتی با دوستان میگردید و همینجوری همدیگه رو مورد عنایت قرار میدید، پیش دوستاتون بسیار باکلاس به نظر میرسید

10. بعضی وقتا هم میشه که به دلیل نامعلومی، وقتی به یکی از این کلمات میگید، خیلی زودتر حرف شما رو با شاخکای کج و چروکیدش دریافت میکنه!(البه در این مورد مجبورید یه کم صداتونو هم بالا ببرید که به ورزش تارهای صوتیتون منجر میشه!)


* با تشکر از عماد و دوشیزه

-----

- جدا از شوخی، به نظرم دونستن فحش ها و معنیاشون -حتی اگه ادم کوچیکترین میلی به استفاده ازشون نداشته باشه- بسیار لازم و ضروریه!چه بسا چیزی به شما نسبت میدن و شما اگه از معنیش باخبر نباشید و مثل سیبزمینی عمل کنید، حتما موجبات پشیمونی شما در اینده رو به همراه خواهد داشت

- فحش دادن، اونم از نوع رکیـــ.کش، عوارض خیلی بدی رو برای شما به همراه داره(مخصوصا زمانی که بهش عادت کنید)! سعی کنید کم و حتی الامکان بهداشتی فحش بدین!

- نوشته بالا فقط محض طنز و نکوهش فحش دادن بود! نه تایید اون...خود دانید!

-----

* یکی از پستهای اون یکی وبلاگ من!!! ;)

وقتی اون ور مینویسم، خیلی حس بهتری بهم دست میده! به عبارت دیگه، حالم داره از این بلاگم به هم میخوره!

**بعضی وقتا ذهنت ناجور آبستنه، ولی نوشتنت نمیاد!!! چه جوری میشه دردشو تحمل کرد، خدا میدونه

***دوست عزیزم، سوفاف گرامی، یه شعر بسیار زیبا نوشته در یکی از پستهاش که واقعا نشد ازش بگذرم...دلیل دیگش هم این بود که در جواب پست یک وبلاگنویس دیگه مبادرت به سراییدن این قطعه زیبای کرده...پیشنهاد میکنم حتما بخونید...(ایکون کاش ما هم از این استعدادها داشتیم!)

****برای کسانی که هدیه پست قبلم رو دریافت کردن [کلیک کنید]

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/22 توسط ×پسرک× |

عرق سردی نشسته روی پیشونیت...دیگه نای ادامه دادن نداری...یه نگاه میندازی به انتهای خیابون که ببینی چقدر راه مونده، ولی چیزی نمیبینی...با دستات چشماتو میمالی، شاید دیدت واضحتر بشه...ولی هیچ تغییری نمکینه...با خودت میگی بیخیال، "نهایتش 100 قدم تا خونه فاصله دارم" و شروع میکنی به شمردن و به راهت ادامه میدی.

- صد...نود و نه...نود و هشــــت...نود و هــــفــــت...

هنوز 4 قدم برنداشتی که وای میسی...تکیه میدی به نزدیکترین درخت...کیفو پرت میکنی یه گوشه...خم میشی و با دستات زانوهاتو میگیری و نفس نفس میزنی...دائم به خودت فحش میدی که چرا جنس همرات نیست و میذاریش به حساب خرفت شدن و به زمین و زمان فحش میدی!

بیخیال میشی...میای کیفو برداری و ادامه بدی به شمردن...بازم به خودت دلداری میدی که 94 قدم دیگه بیشتر نمونده...ولی دستات همراهی نمیکنن...یه لحظه ترس برت میداره...

- یعنی ممکنه تا خونه دووم نیارم؟!

سرتو که میاری بالا یهو یه مغازه میبینی که این وقت شب هنوزم بازه...چشمات از شادی مثل چشمای یه گربه که توش چراغ قوه گرفته باشی، برق میزنه...با خودت میگی حتـــما حالا که به ما حال داده و تا این وقت شب بازه، توش جنس درجه یک هم پیدا میشه...با یه حرکت چنگ میزنی، کیفتو برمیداری و میپری تو خیابون... صدای بوق یه ماشین تو رو به خودت میاره...سریع یه جست میزنی اون ور خیابون و یه فحشم به راننده حواس پرت میدی!

کم کم که نزدیک میشی به مغازه، دست میکنی تو جیبت و دنبال پول میگردی...دستت میخوره به یه بسته آشنا...یهو میخندی و از حرکت می ایستی...بسته رو که در میاری، بهش امان نمیدی...با ولع خاصی پاره پارش میکنی و دنبال جنس میگردی...به خودت شک میکنی. یا نور کافی نیست یا چشمات دیگه نمیبینه...در هر دو حالت، از جنس خبری نیست!...میری زیر نور مهتابی جلوی مغازه و محتوی بسته رو دوباره میبینی...یادت میاد که آخرین بار دیروز بود که اخرین تیکه باقی مونده رو انداختی بالا و بسته خالیشو گذاشتی تو جیبت که اگه جنس زیادی بود، نصفشو برای مصرف بعدی بذاری...

محکم پاتو میکوبی تو جدول کنار خیابون...دادت میره آسمون هفتم...صاحاب مغازه میاد بیرون که ببینه چه خبر شده...

- آقا چیزی شده؟ کمک نیاز دارید؟

+ (با صدای لرزون، در حالیکه خم شدی و پاتو ماساژ میدی) نه حاجی، اینا رو بیخیال...اوربیت-اکالیپتوس تو دست و بالت پیدا میشه؟!

- چی؟! اهان، بله...چند لحظه صبر کنید

تا صاحب مغازه میره داخل مغازه، تو هم میشینی روی جدول و عرقتو با لب کاپشنت پاک میکنی

مغازه دار بر میگرده و ادامس رو بهت نشون میده...

+ قابل نداره، میشه 600 تومن!

از جات میپری و میری صاف زل میزنی تو چشمای فروشنده...با اینکه پات از درد تیر میکشه، ولی سعی میکنی ضعفی از خودت نشون ندی...صداتو کلفت میکنی و میگی:

- مردتیکه فلان فلان شده، مگه اینجا سر گردنست که همینجوری میکشی رو قیمت؟!

+ آقای محترم، به اعصابت خودتون مسلط باشید، میتونید نخرید! این همه مغازه تو خیابون هست! تازه این 700 تومن بود که من دارم 600 به شما میفروشم!

وقتی میبینی متوجه حال خرابت شده و هرلحظه ممکنه قیمتو بالتر ببره، روتو میکنی اونور و یه تف میندازی رو زمین...یه اسکناس چروک داغون 500 تومنی میندازی سمتش و تا میاد بفهم چی شد، ادامسو از دستش میقاپی و در میری و تو اولین پیچ، محو میشی...

اصلا برات مهم نیست که طرف دنبالت بیاد یا نه...پیش خودت میگی "عمرا این وقت شب جرات داشته باشه مغازشو ول کنه بیاد دنبال من واسه 100 تومن"...الکی که به اینجا نمیگن تهران!

یهو حواست میره سمت بسته ای که محکم تو دستت فشار دادی...دستت رو به زحمت باز میکنی... چشمت برق میزنه...نفس عمیقی میکشی و میفتی به جون بسته...هر کاری میکنی، باز نمیشه که نمیشه...به کارخونه سازندش فحش میدی و از دندونات کمک میگیری...

هومممم...عجب طعمی...سرت خنک میشه...نفسات به شماره میفتن...انگار پاهات وا میرن...به دیوار تکیه میدی و ولو میشی روی زمین...

نه! یکی جواب نمیده...باز میکنی بسته رو 4 تا با هم میندازی تو دهنت...باد پاییزی میخوره به سرت و مستت میکنه...تا اعماق وجودت سرد شده و با هر نفس، این سرما پالس لذتی رو تو کل بدنت میفرسته...

نمیفهمی چه مدت اینجا افتادی!...به ساعتت نگاه میکنی میبینی یه ربعی هست تو حال خودت نیستی! از زمین بلند میشی و خودتو میتکونی...با نگرانی دنبال کیفت میگردی و دنبال داستانی میگردی که وقتی رفتی خونه، تعریف کنی! یهو یادت میفته که کیفتو کنار مغازه جا گذاشتی...عرق سردی رو پیشونیت میشینه و وا میری...


* تقدیم به ر د ک عزیز، مدتها بود میخواستم اینو بنویسم، ولی نمیشد...

** مجبورم یک پست در میون آهنگ معرفی کنم که آهنگام ته نکشن :دی (ایکون خود تحویل گرفتن حاد!)

*** اینجانب -پسرک-، به شخصه خودمو از فداییان آدامس اوربیت(TM) اونم فقط اوکــــــــال میدونم! :)))

**** اینجانب ترک نبوده و ترکی نیز نمیفهمم (ایکون یک کلاه گشاد بر سر من!)

-----

» دوستت دارم - فریدون (ریمیکسی از آهنگ اصلی که توش ترکیبی از زبان فارسی و ترکی به کار گرفته شده)

و آمـــــــــّــــا! یک هدیه برای تمام دوستانی که اینجا رو میخونن...امیدوارم خوشتون بیاد(خوشحال میشم نظرتونو بگید تا در مورد هدایای بعدی راحتتر بتونم تصمیم بگیرم)

برای دریافت هدیه، اینجا کلیک کنید...دوستان شما هم بیکار ننشینید و واسه همدیگه، هدیه بفرستید :دی

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/19 توسط ×پسرک× |

خدایا ستون های دینت را باد میبَـرَد،آیاتت را تاج میبَـرَد، مردانت را خواب میبَـرَد! مسنجر های ما چه کسی را می بَـرَد؟!

بلاگت را می پویند مبادا گفته باشی دستش چلاق است!

کامنت هایت را می بویند مبادا گفته باشند وزیرش الاغ است!

حساب رای ها را در پستوی خانه نهان باید کرد! دلت را چه کنند؟!

خوش به حالت که مـُـردی و این روزها را نمی بینی ... خدایا!

-----

*منبع: وبلاگ سوفاف


پ.ن.1: خیلی زیبا بود. دلم نیومد اینجا نذارمش...هرچند با تاخیر!

پ.ن.2: من اهل سیاست بازی و یا جنبش و گروه خاصی نیستم، ولی با نوشته های بالا موافقم!


» David Gray - This Years Love
توضیح: این اهنگ مربوط میشه به زیباترین و حساسترین صحنه های فیلم "The Girl Next Door(2004)a" (معنی اسم فیلم میشه همون دختر همسایه خودمون :دی) و خدا میدونه چقدر طول کشید تا بتونم تو اینترنت پیداش کنم. چون تنها چیزی که ازش داشتم چند تا کلمه شکسته و درب داغون بود که از متن شعر متوجه میشدم!!! ضمنا، متن شعرش بسیـــــار فوق العاده است :)

برای مشاهده Lyrics، اینجا کلیک کنید.

* میخواید صرفا اینجا رو تبدیل بکنم به بلاگی برای معرفی آهنگ؟!

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/17 توسط ×پسرک× |

از زمانیکه یادم میاد، بدم میومد از ساعتهایی که بندشون آهنیه.

چون شنیده بودم که موهای دستو میکَنن(البته پدرم میگفت که یه مدت بگذره عادت میکنی، شاید منظورش این بود که بالاخره یه روزی میرسه که دیگه هیچ مویی رو اون قسمت دستت نمونده باشه!)


ولی الان دقیقا 8 روزه که خودم با کمال میل، یه ساعت با بند آهنی دستم کردم و خیلی برام لذتبخشه! چون هر بار که ساعت روی دستم میلغزه و یه مو از دستم کنده میشه، یاد کسی میفتم که این ساعت رو بهم هدیه داده!

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/16 توسط ×پسرک× |

یادتون میاد وقتی بچه بودیم و یه بلایی سر یکی میومد و میخواستیم همچین بیشتر بسوزه، میگفتیم "حقته، حقته، فردا روز عقدته"؟!

ولی من دیشب اصلا دلم نمی خواست که اینو -حتی یه بار- به داداشم بگم!

اصلا چه معنی داره یکی از راه برسه و با 4 تا امضا و دفتر دستک مُـفتکی، داداش ادمو واسه خودش کنه؟! مگه تو این بیست و چند سالی که پیشم بود، من اونو واسه خودم کردم؟


پ.ن.: چیه؟ حرفیه؟! اره اقا جون، من کوه خودخواهیم! درست فهمیدی!داداشمو که از سر راه نیوردم همینجوری الکی الکی بدم یکی اَزَم بقاپتش!

-----

بیربط نوشت: وسط خوندن خطبه(اون اولاش)، مامانم صدام کرد که "دسته" گلی (!) که بقل در بوده(خاله جانم اورده بود ولی من بیخبر بودم) رو ببرم بزارم پیش بقیه گـُـلا! من هم که خل و چل، دیدم کنار در یه خانوم جوونی وایساده که یه گل دستشه! فکر کردم مامان میگه گل ایشونو بگیر ببر بذار پیش بقیه گلا(این خانومه گویا دیر رسیده بود). از شما چه پنهون، یه نموره حس بشر دوستیمونم گل کرده و خلاصه تو اون هیرو ویری دلو زدم به دریا و رفتم سراغش...میگم خانوم گل رو بده من بذارم سرِ میز، شما هم برو یه گوشه بشین عرقت خشک شه و اینا :دی...حالا از اون اصرار که خودم میخوام گـُـلو بدم به عروس و...خلاصه هی من بکش، هی اون بکش! منم دیدم حرف آدمیزاد حالیش نمیشه (!) دسته گـُـلو به زور ازش گرفتم بردم گذاشتم رو میزو گرفتم نشستم سر جام...بعدش دیدم خاله جانم یه گل برداشت برد کنار سفره و تازه فهمیدم چه بندی آب دادم :)))...این شد که تا خطبه رو خوندن سه سوت پریدم بقل دامادو شروع کردم به روبوسی زورکی و یه عکس هول هولکی ازمون گرفتنو در عرض 4.5 ثانیه(2.35 سوت!) اونجا رو ترک کردم...ولی عوضش بساط کرکر خنده این دختره و فامیلشونو واسه یه مدت مدیدی جور کردم :))

-----

» ایرج بسطامی - گلپونه ها

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/15 توسط ×پسرک× |

اون زمانی خیلی قدیم که اصلا هیچی نمیفهمیدیم...یه کم بزرگتر که شدیم -شاید در حدی که هنوز درست حسابی هم نمیتونستیم حرف بزنیم- بهمون یه بازی یاد دادن به نام کلاغ پر!

اون اوایل که این بازی رو بهمون یاد داده بودن، برامون جذابیت زیادی داشت ولی یه خورده که گذشت کم کم متوجه شدیم که این تو این بازی چه اسراری نهفته بوده و ما خبر نداشتیم!

مثلا بچه که بودیم اگه زیادی سر و صدا میکردیم یا حرف مامان و بابا رو گوش نمیدادیم، شکلاته میپرید یا اجازه برای بیرون رفتن و بازی با بچه ها پر میشد!

یه ذره که بزرگتر شدیم، اگه درسمونو نمیخوندیم یا نمرمون کم میشد!، تلویزیون نگاه کردن یا تفریح اخر هفته پر میشد

توی مدرسه هم اگه دعوا یا بی انضباطی میکردیم، واسه مدتی کلاسا پر میشد(که همچینم بد نیود ) و مجبور میشدیم یه لنگه پا پشت دفتر مدیر وایسیم.

تو دبیرستان که بودیم، یادمه یه بار تو زنگ ورزش سر یه دعوای داخلی (!) زدیم زیر توپ و به همین علت، زنگ ورزشمون که تنها زمان شادی هفتگیمون بود، واسه یه ماه پر شد و جاش واسمون تقویتی ریاضی گذاشتن! :|

سر کنکور که رسید، بنابر قانونِ همه گیرِ در رفتن از زیر درس، ما هم که از این قائله مستثنی نبودیم، دنبال هر کاری میرفتیم ولی متاسفانه پدر و مادر ما که چند تا پیرَن ازمون بیشتر پاره کرده بودن، زودی بهش پی میبردن و اونم پر میشد(مثل خوندن کتاب داستان انگلیسی یا پرداختن به خطاطی یا گوش دادن به نوار موسیقی -که در این صورت آش با جاش پر میشد!-)

یه ذره که گذشت، خدا زد پس کلمونو کنکور قبول شدیم، دیگه مطمئن شدیم که این بازی دست از سر ما برمیداره و از شرش خلاص میشیم!...نگو که فقط یه تفاوت کوچیک تو قوانین این بازی رخ داده بود!مثلا، اگه تو یه اردویی کسی سوتی میداد، ادروها کلا واسه یه مدتی پر میشد یا اگه کسی، تو یه گردهمایش شلوغ میکرد یا حرف بوداری زده میشد، اون تشکل ممکن بود واسه مدت نامعلومی پر شه!

البته ناگفته نماند همونجوری که قبلا هم اشاره کردم،ما هم (زیاد) بوق (بیق) نبودیم و نمیذاشتیم همیشه این بازی به ضرر ما انجام بشه...مثلا بعضی وقتا توافق میکردیم تا سر یه کلاس نریم تا پر شه و بتونیم به کارای دیگمون (!) برسیم یا اگه از استاد حل تمرینه خوشمون نمیومد، یه جوری زیرابشو میزدیم که بنده خدا نفهمه چه جوری پر شده و قس علی هذا!...

این مقدماتو گفتم که به نوع جدید بازی در مدت اخیر برسم...قبلنا فقط یه چیز یا تشکل یا هر چیزی جز خود ادما پر میشدن! اگه پر میشدن هم معلوم نمیشد به کجا پر شدن! چیزی هم که پر شده بود، دیگه بر نمیگشت یا اگه برمیگشت، مسلما همه میدونستن که این مدتو یه جا پر بوده، نه اینکه بیاد و حرفایی بزنه و ادعا کنه حرفاش اصلا ربطی به جایی که توش پر بوده، نداشته!...

یا مثلا قبلنا انقدر هم هر کی هر کی نبود که تا تقی به توقی بخوره، هر چی وسیله ارتباطیه و غیر ارتباطیه -اعم از موبایلو مسنجرو سایت وصاحبان لباس با یه رنگ خاص و...- یهو با هم پر بشن و همه دست اندر کاران(!) هم از این پر شدن ابراز بی اطلاعی کنن یا به روی مبارکشونم نیارن! ...(بقیش حذف شد!)

تو این پر تو پر، من دیگه از این بیشتر حرف نمیزنم...چون هنوز هزار تا امید و آرزو دارم و نمیخوام پرپر شم!


پ.ن.1: پاراگراف آخرو 3 بار نوشتم تا "کمترین" بار سیــ.اسیو داشته باشه...چون به نظرم سیــ.اسط در حقیقت یه ابزار قدرته که هنرمندانه به کار گرفته میشه تا سرمون به چیزی گرم شه که به نظرمون خیلی ملموس و مستدل به نظر میاد و از درکش و به روز بودنش مدتها خوش باشیم؛ در حالیکه اصل ماجرا دقیقا چیز دیگه ایه که هر وقت تاریخ مصرفش گذشت، رو میشه!و بر فرض محال، اگه از اتفاقاتی که داره میگذره، کوچکترین خبری داشته باشیم، هرگونه تلاش و حرکت ادم -توسط اعضای "بازی" واقعی- سرکوب شه! میدونم این نظر منفعلانست، ولی به عقیده من بهترین روش همینه! خوشحال میشم بقیه دوستان هم نظرشونو بگن :)

اومدم نظرمو در مورد سیــ.اسط تو یه لینک به انتهای این پست ضمیمه کنم که متاسفانه، بلاگر لاگین نمیکنه و امکان درج تو بلاگم نیست!(نمیخوام اون نظر رو اینجا درج کنم!)

پ.ن.2: تمام مثالهایی که در بخش مقدمه بیان شده، کاملا نامربوط به خودمه! من بچگیم رو خیلی آروم گذروندم و کلا شیطونیامو نگه داشتم واسه بزرگ شدنم :دی


بی ربط نوشت: انقدر این بلاگفا متنهایی که نوشتمو پروند که هر چند دقیقه یه بار متنمو ثبت موقت میکنم! :)))

*منو اینجا هم میتونید ببینید(!).

-----

» اهنگ این پست : معین - هیچکی (از البوم پنجره)

لینک دانلود

+ نوشته شده در تاریخ 88/08/13 توسط ×پسرک× |

God creates dinosaurs.
God destroys dinosaurs.

God creates man.
Man destroys God. (!)

Man creates dinosaurs.*
Dinosaurs eat man.

Woman inherits the earth. :| a


*according to the movie of course!a
-----

» music: Eagles - Hotel California
click here for lyrics
p.s.: The Ave Maria project is still going on! keep posted ;)a
+ نوشته شده در تاریخ 88/08/12 توسط ×پسرک× |